سيد محمد باقر برقعى

3008

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تو مىبينى كه از آبادى خفته صدايى برنمىخيزد كه : « مردم گرگ ! مردم گرگ ! » و مىبينى كه چوپان در ميان گرگها آسوده مىخندد و از خود رفته با حيرت به خود نوميد مىگويى « يقين چيزى ميان گرگ و آبادى به هر آگاه و آگاهى در اين شب راه مىبندد خدايا ، خفته را بيدار كن ! » امّا نمىدانى كه بيداران هراسانند سگان را پشت بر ايمان آبادى سگان را روى با دلجويى يغماست به خنجرهاى دندانشان گواه كاذب ناچارى چوپان به مشعلهاى دندان رهنماى گرگ تا نابودى گله نشسته دور تر از سور لوله زن گرسنه نال دم جنبان به گاهى استخوانى گوشتمند نيم‌خورده ، نيم ليسيده در اين سور شبانه با شبان و گرگ مهمانند . ساده و غمناك زندگى چون كودكى تنهاست ساده و غمناك ، اشك سردى همچو مرواريد